به هنگام بازديد از يك بيمارستان روانى، از روانپزشك پرسيدم شما چطور ميفهميد كه يك بيمار روانى به بسترى شدن در بيمارستان نياز دارد يا نه؟ روانپزشك گفت: ما وان حمام را پر از آب ميكنيم و يك قاشق چايخورى، يك فنجان و يك سطل جلوى بيمار ميگذاريم و از او ميخواهيم كه وان را خالى كند. من گفتم: آهان! فهميدم. آدم عادى بايد سطل را بردارد چون بزرگتر است. روانپزشك گفت: نه! آدم عادى درپوش زير آب وان را بر ميدارد. شما ميخواهيد تختتان كنار پنجره باشد؟
_______________________________________________________________________________________
چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند. بقيه قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند: كه ديگر چاره اي نيست شما به زودي خواهيد مرد. دو قورباغه اين حرفها را نشنيده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند. اما قورباغه هاي ديگر مدام مي گفتند: كه دست از تلاش بردارند چون نمي توانند از گودال خارج شوند و خيلي زود خواهند مرد. بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد. اما قورباغه ديگر با تمام توان براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد. هر چه بقيه قورباغه ها فرياد ميزدند كه تلاش بيشتر فايده اي ندارد او مصمم تر مي شد تا اينكه بالاخره از گودال خارج شد. وقتي بيرون آمد. بقيه قورباغه ها از او پرسيدند: مگر تو حرفهاي ما را نمي شنيدي؟ معلوم شد كه قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فكر مي كرد كه ديگران او را تشويق مي كنند.
نظرات شما عزیزان: